امیر علی جوادیامیر علی جوادی، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

سرباز آقا

سیزده ماهگی

1393/8/17 19:25
نویسنده : مامان مریم
633 بازدید
اشتراک گذاری

حدود 5 روز دیگه 14 ماهه میشم و مامانی بعد از دوماه بالاخره اومدن اینجا تا بنویسن که ما چیکارا می کنیم.

چون مامان جون از اول مهر میرن سر کار و امسال بجای 4 روز 5 روز میرن و من خوشگلم که اینقده ورجه وورجه ایم نمی ذارم مامان جون سرش خلوت شه. تازه مامانی با اینهمه کار واسم  یه شلوار راحتی و کلاه و زیرپیرن دوخته و حالا داره یه جلیقه جدید هم می بافه باسم.

من کوشولوی ناناسی، از وختی هنوز یه سالم نبود بلد شدم چن تا کلمه بگم! 

یکیش : آبّر:Abbar  ( وقتی چشمم به مهر و تسبیح و جانماز میفته)  یعنی الله اکبر خندونک و باهاش دست راستمو میبرم لب گوشم و سجه هم میکنم!

دومی : آب!

اما حالا که 14 ماهه دارم میشم دیگه آبّر نمیگم عوضش ادای نمازو درمیارم دوتا دستامو میبرم بالا و دهنمو تکون میدم مث مامان بابا ک نماز میخونن و بعد دستامو میزارم زمین و آخرشم میخوابم رو مهر! نمازم ک تموم میشه مهرو برمیدارم برم یه گوشه حسابی بخورمش نمیدونم همه زود میفهمن و ازم میگیرنش!غمگین

 

الان بابا می گم و اگه سفره وا باشه می رم جلو و به محتوای داخلش می گم: بَ بَ یعنی به به 

وختی خیلی دلم میمی بخاد و مامان هی بره اونور و اینور و یادش نباشه با گریه میگم : ایمّمَ Imma ینی شیر!

هرکی لباس موپوشه بره بیرون می رم دستامو بالا میبرم که منم بغل کنه ببره اما بضی وختا منو نمیبرن همش جلوی در هی بغل تو بغلم میکنن و میخندن و آخرشم منو میدن بغل مامانم و بیرون نمیبرن! من نمیدونم مشکلشون چیه! نمیخواین ببرین چرا اذیتم میکنین هی .قهر

الان یکم البته مامانو کمتر اذیت می کنم چونکه با اسباب بازیام یذره بیشتر بازی میکنم. با کامون بزرگم که خیلی دوسش دارم و عمه های خوشگلم باسم تولدم دادن اینقد حال میکنم. میرم توش میشینم دوس دارم همش را بره اما فقط بضی وختا مامان و بابا هولش میدن.

موهامم که بعد تولد کوتا کرده بودن حالا اندازه یک سانت درومده! اما هنوز خوشگل نشدم!گریه

تو روزای عزاداری امام حسین(علیه السلام) چن شب با مامان بابا رفتیم هیئت ثارالله شهرمون(زنجان) اونجا خیلی باحال بود یه عالمه نی نی بودن. اما همش میخاستم برم اونور اونور همه جا خانم بوود نمی تونستم برم! بعدشم همه جا رو تاریک می کردن همه گریه میکردن! حوصلم سر میرفت آخرش گریه میکردم و با شیر میخابیدم.

یه روزم رفتیم همایش شیرخواره ها. پارسال کوشولو بودم رفته بودم اونجا همش خوابیدم امسالم که خیلی مریض بودم حوصله نداشتم بازم خوابیدم!

الان که همه میگن خیلی جیگر شدم! هرکی یه چیز دستش باشه بگه بده سرمو کج میکنم رو دستم و دستمو دراز میکنم و بهش میدم و کلی کیف میکنه. اگرم یه چیز بخوام همونجوری میکنم و اشاره میکنم. بازم کلی مردم کیف میکنن و عاشقم میشن.

نمودونم هرجا میریم همه می دون منو بقل می کنن بضی وختام یکی دستامو میگیره یکی پاهامو و هی میکشن. بعد هی قاز میگیرن بوس میکنن خسته میشم گریمو در میارن. اَه نمیزارن آدم راحت باشه! 

اگه منو دعوا کنن یا یه کارو بگن نکنم منم با زبون خودم دعواشون میکنم

موبایل مامانو برمیدارم جلدشو تا میکنم پشتش و بعد راه میرم و ادای مامان و درمیارم هی حرف میزنه !

خونه عزیز اینام همش تلفنشونو میخوام یه ذره حرف بزنم هی ازم میگیرن! 

با مکعبای اسباب بازیم می تونم دوتا بزارم روهم و بازی کنم. کلا عاشق اینم که یه چیز کوچیک و بزارم تویه ظرف بزرگ و هی تکون بدم.بندازم توش در بیارم بندازم توش دربیارم. 

و البته عشق اول و آخرم که چرخ هست و انواع چیزهای چرخ دار! و جدیدا جارو دستی رو خیلی دوس دارم و دوس دارم مث مامان فرشته (مامانبزرگ) هی فرشارو بلند کنم زیرشو بکشم و گاهیم بازش میکنم و میبندم.

خونه سازیامم یاد گرفتم از هم جدا کنم یذره تلاش کنم و حوصله داشته باشم میتونم بهم بچسبونم.

الان که یکم بزرگ تر شدم حتی بدون می می هم میخوابم!چشمک

چن روزه مامان منو میبره دسشویی و دمپاییای ماشینی بنز صورتیمو میپوشونه و وختی جیش میکنم یه عالمه قربونم میره. اما من دوس دارم با دمپاییام بازی کنم مامان زود میاره بیرون از پام.غمگین

تازه دوس دارم با قاشق خودم به به مو بخورم اما نمیتونم! مامان دستمو میگیره کمک میکنه میخورم خیلی خوشم میاد یاد بگیرم خودم به به مو بخورم.

سیب وخیار دوس دارم اما گاز می گیرم  تو دهنم سفتن نمیتونم قورت بدم دوباره میندازم بیرون همه ناراحت میشن!خطا

موز خیلی خوبه گلابیم دوست دارم حتی با پوستش خودم بلدم بخورم.آناناسم خوشمزس. اما بیسکوییتمو کلا خودم میخورم. گوجه رم دوس دارم اما پوستشو آخرش تحویل مامان میدم!خندونک

کلا هرچی بخورم جای سفت و پوست داشته باشه نگر میدارم دهنم و آخرش میندازم بیرون.

از غذا هاهم برنج دوس دارم شیربرنج.گوشت له شده و چرخ شده، سیبزمینی آبپز و نیمرو، ماهی و ... ولی مامان بعضی غذاهارو بهم نمیده : بادمجون و کتلت و چیزای سرخ شده، ترشی و خیارشور.

راستی مامان یاد داده بهم با نی بخورم! یه لیوان داشتم نی داشت حالا وختی میریم بیرون مامان برام آب میده باهاش میخورم. تازه لیوانم دوتا دسته داره باهاش میتونم مثل بزرگا هم آب بخورم اما دوس دارم آخرشو بریزم و دستمو بکنم توش!شیطان

 

 

 راستی بچه ها دندون دوم پایین سمت راستم هم درومد روز 27 مهرماه 

 

 

پسندها (1)

نظرات (1)

هستی مامی
21 آبان 93 17:52
13 ماهگيت مبارك گل پسررررررررررر يه سر به وبلاگ منم بزنين خاله جوووووووووون
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سرباز آقا می باشد